|
خلاصه اي از نامه چارلي چاپلين به دخترش
ژرالدين دخترم !
من پدر تو هستم . وقتي تو بچه بودي شبهاي دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . من در رؤياي دخترم خفته ام . رؤياي فرداي تو را مي ديدم . روي صحنه فرشته اي مي ديدم كه روي آسمان مي رقصد و از تماشاگران مي شنيدم كه مي گفتند: اين دختر همان دلقك پيره – اسمش يادته ؟ چارلي . آري من چارلي هستم، دلقك پيري بيش نيستم . امروز نوبت توست كه برقصي . من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم و تو در جامه حرير شاهزادگان مي رقصي ! اين رقصها و صداي كف زدن تماشاگران تو را به آسمانها خواهد برد ، برو آنجا هم برو ولي گاهي نيز روي زمين بيا و زندگي مردم را تماشا كن . زندگي آن رقاصكان دوره گرد كوچه هاي تاريك را كه با شكم گرسنه و با پايي كه از بينوايي مي لرزد مي رقصند .
من طعم گرسنگي را چشيده ام . من درد بي خانماني را كشيده ام و از اينها بيشتر من رنج و حقارت آن دلقك دوره گرد را احساس كرده ام . داستان من بكار تو نمي آيد پس من از تو حرف مي زنم . دنبال نام تو نام من است چاپلين . من با همين نام چهل سال بيشتر مردم روي زمين را خندانده ام و بيشتر از آنچه آنان را خندانده باشم خودم گريستم .
ژرالدين ، دنيا فقط رقص و موسيقي نيست. وقتي شبها از سالن پر شكوه تئاتر بيرون مي آيي از حال راننده تاكسي كه تو را به منزل مي رساند بپرس . اگر زنش آبستن بود و پولي براي خريد لباس نداشت چك بكش و پنهاني توي جيبش بگذار. گاهي با مترو در شهر بگرد و مردم را نگاه كن زنان بيوه و كودكان يتيم را نگاه كن و به خودت بگو كه من يكي از آنان هستم تو هم يكي از آنان هستي دخترم . هنر پيش از آنكه دو بال دور پرواز به انسان بدهد اغلب دو پاي او را نيز مي كند . وقتي به جايي رسيدي كه يك لحظه خودت را از تماشاگران برتر دانستي همان لحظه صحنه را ترك كن و با اولين تاكسي خودت را به حومه پاريس برسان . آنجا رقاصه هايي مثل خودت خواهي ديد زيباتر و چالاك تر و مغرورتر از تو.
اميد من اين است كه هرگز در فقر زندگي نكني . هميشه وقتي دو فرانك خرج مي كني به خودت بگو كه سكه سومي مال من نيست اين بايد مال مرد گمنامي باشد كه نان نياز دارد . دخترم بايستي حقيقتي را به تو بگويم : مردمان در روي زمين استوار بيشتر از بند بازان روي ريسمان سقوط مي كنند . شايد كه شبي درخشش الماس گرانبها تو را فريب دهد و آن شب اين الماس ريسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است . دل ه زر و زيورنبند چون بزرگترين الماس جهان آفتاب است كه خوشبختانه اين الماس بر گردن همه مي درخشد . ولي اگر روزي دل به آفتاب چهره مردي بستي با او يكدل باش . اين را مي دانم كه روي صحنه جز تكه اي از حرير نازك چيزي بدن ترا نمي پوشاند . بخاطر هنر نمي توان لخت و عريان روي صحنه رفت و از طرفي پوشيده تر و باكره هم بازگشت .
منظورم هيچ چيز و هيچ كس ديگر در اين جهان نيست كه شايسته آن باشد كه دختري ناخن پايش را بخاطر او عريان كند . تن عريان تو بايد مال كسي باشد كه روح عريانش را دوست مي داري .
به هر حال اميدوارم تو آخرين كسي باشي كه بازيچه جزيره لختي ها مي شود .
ژرالدين ! دير يا زود بايستي بجاي آن جامه هاي رقص روزي هم لباس عزا بپوشي و به مزار من بيايي حاضر به زحمت تو نيستم . اميدوارم حتي زماني كه خون در رگهاي من خشكيده است چارلي پدرت را فراموش نكني . من تا آنجا كه در توانم بود تلاش كردم يك آدم باشم تو هم تلاش كن . رويت را مي بوسم .
کد; 38
گروه: خواندنی
|